نریماننریمان، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

مرد کوچکم نریمان

دو ماهی که گذشت

1392/4/21 9:26
نویسنده : مامان مریم
917 بازدید
اشتراک گذاری

آقا پسرررر بقول خودت آقالی..... شما خیلی تو این دو ماه پیشرفت داشتی.... هم از لحاظ کیفیت شیطنت که اصلا بی نظیر عمل کردید و هم از لحاظ صحبت کردن... جوابهایی که به سوالا می دی خیلی با فکر و درست می گی ... باریکله پسر

تا یادم نرفته کلمه هایی که خیلی تلفظ جالبی به کار می بری رو اینجا بنویسم برای یادگاری

 آبببات : آبنبات               میو میو: گربه

 آلوالو: البالو                    بَخ: برق

جُجُ: جوجو                       آبَخ: اب یخ

نَندَلی: صندلی                 هَنننی : هندونه!!قهقهه

قوقولی: خروس                  قوقولی : قوریهیپنوتیزم

دایی: دایی                         دایی: چایی خنده

بلبال: شلوار                      بَباخ : دماغ دروغگو

 فعلا اینا یادم مونده که بنویسم بقیه ش رو بعدا مینویسم

 

 

این از صحبت کردن شما که من خیلی نگران بودم چرا تو دیر حرف می زنی اما انگار بالاخره خجالت رو گذاشی کنار و دل منو با شیرین زبونیات بردی ...

 

ازت می پرسم شب چی میاد تو آسمون ؟می گی ماه

میگم پرنده ها چی دارن ؟ میگی بال ... بعد می گه با بالاشون چیکار می کنن؟؟؟ دستتاتو تکون می دی و میگی بالا ....

بعدشم خیلی خوب از بله و نه استفاده می کنی ...بخصوص در مقوله غذا خوردن که اگه واقعا نخوایی چیزی بخوری یه نه محکم می گی و خلاص .....

عززززیزززم

 

یه ذره ازت چُقولی کنم؟؟؟

 

نریمان تو ماه اردیبهشت و خرداد تو پدر منو در اوردی از چیزی نخوردن دقیقا 6 هفته تو فقط یه وعده غذا اونم چی ؟!!!! از زرشک پلو مرغ فقط زرشکاشو می خوردی .... یه روز فقط هندونه می خوردی ... روز دیگه از البالوپلو فقط البالوهاشو جدا می کردی.... لب به نون هم نمی زدی ... اصلا هم اجازه نمی دادی من سمتت بیام و مثلا یه قاشق بهت غذا بدم... خلاصه که این مدت دوباره کاهش وزن داشتی شدید ..... من دیگه راستش مامانی اصلا روم نمی شه برم پیشه دکتر نریمان.. از بس که تو رشد وزنت داغونه ... الان یک ساله که نیم کیلو هم چاق نشدی .. کاش این حالت به من بره .. حال من به تو!!! من لاغر بمونم تو یکم وزن بگیریگریه

هر چی که هر کسی می گفت انجام می دادم .. تول گیر بردمت جواب نداد!! شربت ویتامینتو عوض کردم که اصلا انگار لج کرده بودی و بدتر شد تو سینک ظرفشویی می ذاشتمت که حواست پرت شه من بهت یواشکی غذا بدم یه دستت رو می ذاشتی جلوی دهنت و فقط با اون یکی دستت بازی می کردی ....

نمی دونم چی بگم .... تو روز چند بار می بردمت بیرون با کالسکه تو خیابون غذاتو بدم بزوررررر یه قاشق می خوردی .. همه رو تف می کردی بیرون... خلاصه که انقدر ناراحتت بودم که یا بار سر اذون ظهر چنان گریه سوزناکی کردم .... گفتم خدایا با من لجی ؟؟؟!!! بچم داره اب می شه!!! هر درد و بلایی هست به من برسه اخه این دیگه نا نداره راه بره عصبی شده همش گریه می کنه رنگ به صورت نداره .... خودت یه کاری کن من دیگه نمی تونم اینهمه عذاب بکشم و اینقدر ذکر  و بسم الله بگم واسه اینکه یه قاشق غذا بخوره..

 

دیگه از اون موقع به بعد اصلن به غذا خوردنت کاری ندارم خوردی که خوردی نخوردی هم حتما نخواستی ... یه جوراییی یکم خودم اروم تر شدم انگار تو هم از اینکه من استرس ندارم اروم تر شدی

 

عزیز دلم.. بعد دو ماه اومدم حالا هی می خوام بنویسم از کاراتون

 

 

مامانی 22 ماهگیت هم مبارک باشه پسرم داری بززرگ می شی و من اغوشم از وجودت کم کم داره خالی می شه.. داری کشفیاتت رو انجام می دی دیگه دوست نداری سرتو رو شونه هام بذاری و من راه برم و تو اروم شی .... دیگه وقتی گریه می کنی بیشتر اسم باباتو صدا می کنی و منو انگار داری فراموش می کنی !! حسودی نمی کنم ولی دلم میگیره .. می ترسم نکنه دیگه دوستم نداری..... چند وقت پیش وقتی می خواستی بخوابی سرتو می ذاشتی رو سینه م منم هی نازت می کردم تا بخوابی الان دیگه نه!!! خب بزرگ شدی داری مرد می شی ... قربون اون نگاه واقعا جادوییت برم .... من باید خودم رو برای تربیت یه پسر نه!!! یه مرد امااده کنم .. بغل

کاش بزرگ شی واقعا این نوشته های مامانت رو بخونی ...بدونی که لحظه به لحظه وجودت جون گذاشتم .... تمام سلولهای مغزم اسمه نریمانه!! کل زندگیم فقط رو تو محوریت داره ... تو هم امیدوارم تو سن بالاتر یادت نره که مادر و پدرت برات زحمت کشیدن.... یادت نره گریه هاتو به جون خریدن هرچند پرده گوششون داشت پاره می شد از شدت گریه شما!!!

 

مامانم بزرگ شدی یه وقت سر بابا یا من داد نزنی..... امروز دلم گرفت وقتی صدای فریادهای پسر نوجوونی که داشت با مادرش کلنجار می رفت سر سیگار کشیدن رو شنیدم... این مادر تمام موهاشو بخاطر سلامتی دوباره پسرش سفید کرد پیر شد تا اون بمونه حالا سر سیگار سر رفیق های بد سر تربیتش باید فریادها و فحاشی های پسرش رو بشنوه.. خدایا این رسمش نیست ....

 

ایام به کام بای بای

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

شاینا و مامانی
27 تیر 92 20:35
ســـــــــــــلام دوست جونممم خیلییی خوشحالم کردی که اومدی و بهمون سر زدی حسابی سوپرایز شدمممم ماشالاااااااااااا به نریمان گل گلیی چه مردی شده قربونششششششش چشم حتماااا میاممم به همه بچه ها سلام برسون دلم واستون یه ذره شدههههه راستی لینکت میکنم
منیس مامان برسام
29 تیر 92 22:36
نریمان عزیز خاله قوبونت برم کمتر مامان مریم تو اذیت کن فسقلی من
فرهی
30 تیر 92 19:56
عزیزم نریمان ماشالله چه آقایی شده. با شیرین زبونی و اون چشمای خوشگلش حسابی دلبری می کنه.
می بینم که حسابی هم شیطونه و پوست مامانشو کنده. بدغذایی بچه ها از اون معضلاتیه که هرچقدر بیشتر روش حساس بشین و وسواس نشون بدین بدتر می شه و حسابی آدمو از پا در میاره.
از طرف من ببوسینش این بزرگمرد کوچکو.


واااااااااای من خیلی خوشحالم که شما وبلاگ نریمان رو خوندید خیییلییییی دوستتون دارم خیلی زیاد .... ممنون از لطفتون شما همیشه به من لطف داشتید نیکتا رو از طرف من ببوسید
بتی مامی ناتان
9 مرداد 92 3:18
مریم جون غمگین نشو عزیزم نریمان عزیزم هم به غذا میفته وهر روز بزرگتر میشه تا اینکه یه روز میبینی مردی شده در کنارت
همه اینها که نوشتی رو من هم تجربه میکنم پسر من هم همینطوره وغذا نمیخوره
بوس برای هردوتاتون


مرسی بتی جونم پسر نازتو ببوس